اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

960

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

روا داشتند [ 43 الف ] كه از كرامات همچنان ترسد كه از زنار يا بت . از بهر آنكه هرچه بنده با وى بيارامد دون حق ورا از حق ببراند . چون كرامات بيند از مكر و استدراج بترسد . چنان كه به حكايات بو يزيد آورده‌اند كه روزى به كرانهء دريايى بيامد ، دريا لب به لب فراز آورد [ تا وى بگذرد . ابو يزيد چون آن ديد ] روى به آسمان كرد گفت : المكر المكر ، و بازگشت . « كالمشى على الماء » . اين روا باشد از جمله كرامات مر اوليا را و به حكايات آورده‌اند كه ابو الحسن علوى شاگرد ابراهيم خواص بود . گفت روزى استاد من مرا گفت : يا علوى ، جايى همىخواهم رفتن با من مساعدت كن . گفتم تا به خانه اندر آيم و نعلين پوشم . به خانه اندرآمدم . مرا خايگينه ساخته بودند . پاره‌اى بخوردم و نعلين پوشيدم . و شيخ بر در شهر مرا همى پايست . بيرون آمدم و با وى برفتم . ما را آبى پيش آمد . شيخ پاى بر آب نهاد و برفت . من نيز پاى بر آب نهادم تا با وى بروم . به آب فرورفتم . روى سپس كرد و مرا گفت : يا علوى ، اخذت العجة برجلك . ندانم كدام عجب‌تر بود ، بر روى آب رفتن يا سر من دانستن . « و كلام البهائم » . و اين نيز اندر كرامات روا باشد ، چنان كه سفينه گويد مولاى پيغامبر صلى الله عليه كه مرا پيغامبر به جايى فرستاد . به راه اندر همىرفتم . شيرى ديدم . گفتم منم سفينه مولاى پيغامبر . از پيش من روى بگردانيد و برفت . من رفتم . چون باز آمدم همان‌جا مرا شيرى ديگر بر راه آمد . گفتم منم سفينه مولاى پيغامبر . پيش من بمنگيد و باز رفت . چون نزديك پيغامبر آمدم صلى الله عليه و مر ورا از اين قصه آگاه كردم گفت : آن بار نخستين ترا چنين گفت : پيغامبر و ابو بكر و عمر چگونه‌اند ؟ و اين بار ديگر ترا چنين گفت : پيغامبر را و ابو بكر و عمر را از من درود ده . و به خبرى ديگر آمده است كه مردى سوى پيغامبر آمد صلى الله عليه و گفت : يا رسول الله ، من گاوى داشتم [ 43 ب ] به وى برنشستم . مرا گفت : انا لم نخلق لهذا و انما خلقنا للحرث . پيغامبر گفت صلى الله عليه : امنت به انا و ابو بكر و عمر . مردى ديگر بيامد